محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
61
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
حديث كشتن قابيل هابيل را و سبب آن و از پس شيث آدم را فرزندان اندر پيوستند ، و حوّا به يك شكم دو فرزند زادى يكى نر و يكى ماده . و هر دخترى كه با اين پسر بزادى ، بدان پسر دادى كه به شكم ديگر آمده بودى . پس دخترى با قابيل به يك شكم بيامد بس نيكو روى . آدم خواست كه او را به هابيل دهد ، قابيل گفت : من همداستان نباشم . آدم گفت : برويد و قربان كنيد . و آدم را به سالى روزى معيّن بودى كه بدان روز قربان كردى و عبادت و دعا و سجود كردى ، و از آسمان چيزى سرخ بيامدى بر گونهء آتش ، و آن را دو پر بودى و بر آن قربان نشستى كه خداى تعالى پذيرفته بودى ، و گرد آن قربان كه ناپذيرفته بودى نگرديدى . و چون بر قربان مقبول نشستى چون برفتى از آن قربان هيچ اثر نمانده بودى ، و مردم بدانستندى كه آن قربان پذيرفته است ، و هر قربان كه ناپذيرفته بودى همچنان بماندى و هيچ نسوختى ، و خداوند آن قربان ناپذيرفته ميان خلق سياه روى و شرمنده گشتى . و اين تا به وقت بنى اسرائيل بود . پس خداى عزّ و جلّ به فضل خويش آن برداشت تا اگر بد بود و اگر نه تا رستخيز جز او كس نداند . پس چون قابيل لجاج كرد ، آدم گفت : بشويد و قربان كنيد تا هر كه قربان او پذيرفته بود آن دختر را به دو دهم . ايشان برفتند و قربان كردند ، و هابيل شبان بود ، گوسپندى هر كدام بهتر بود بياورد و بدان جايگاه قربان دست و پاى بست و بنهاد . و